روی صفحه ی مانیتور خیره شدم ولی هرچی فک می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه تا بگم فقط
ناخوداگاه دستام داره تایپ می کنه هنوز نمی دونم می خوام چی کار کنم فقط اینو می دونم که دیگه
نمی خوام توی فصل سرد بمونم نمی خوام ایمان به این فصل باعث شه یخ بزنم می خوام برم جایی که
زندگی هست امید هست فردا هست یه جا زیر همین آسمون آبی ...

ب . ن.
ببین چگونه هیچ می شوم میان لحظه های پوچ
دارم تمام می شوم مثله سوال بی جواب پر از چرا می شوم
به دورها نمی روم فقط تمام می شوم
مرا به خاطرت سپار ببین فنا می شوم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می خوام سر کارتن دلتنگیامو ببندم هرچند که می دونم بالاخره یه روزی یه جایی یه کسی سرشو باز
می کنه !
پس اگه دربه در دنبالم می گردی بیا اینجا لیمورا
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 9:40  توسط ღلیموراღ
شاید وقت آن رسیده
تا باورهایمان را باور کنیم
و بر نگاهمان گرد صداقت بپاشیم
من خسته ام
و حباب روحم
دیگر کشش این جسم خاکستری ام را ندارد
حرفهایم زیاد است اما
واژه های معلق ذهنم همچو ماهی لیز می خورد
و به گوشه ای نا معلوم می افتد
لیک می دانم که تو نخوانده می دانی
آنچه را من نمی دانم می دانی
پس نگذار بیش از این پر از خالی شوم
دست خالی به میهمانی ات آمده ام
دستهایم را می گیری ؟
چیز زیادی نمی خواهم
فقط آنچه داشته ایم را از ما دریغ نکن
داشته هایمان را به ما باز گردان
بگذار دوباره شروع کنیم
قول می دهم که اینبار
قدر داشته هایمان را بدانیم
دستانم نیاز مند دستان سبز توست
آنها را بدون منت بگیر
چرا که کسی جز تو نمی داند
که من چقدر از درجا زدن
و ماندن در زمستان هراسانم !

پ . ن۱. خستمه خیلی زیاد کاش یکی اینو بفهمه !
پ . ن۲. زندگی آنقدر عجیب نیست که شما تصور می کنید بلکه زندگی آنقدر عجیب است که شما نمی
توانید تصور کنید!
نکات آموزنده :ترجیح می دم طوری زندگی کنم که گویی خدایی هست و وقتی مردم بفهمم که نیست
تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدایی نیست و وقتی مردم بفهمم که هست .
یه آرزو : کاش همدیگه رو یادمون نره !
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:12  توسط ღلیموراღ
|
خوب یادم نیست اما
آن روز دریا دشت پریشانی بود
من درونم خالی
موج سرگردان به تن شن می تاخت
آسمان بی رنگ
آفتاب در کوچه ی تنهایی گم شده بود
خوب یادم نیست اما
شاید آن روز داشت برف می بارید
هوا سرد شده بود
و درخت عریان
تنها بود
و هوا داشت خفه میشد از هجوم فریاد
من ساکت بودم
چشمانم بارانی
و دلم تنگ شده بود
و نگاهم غمگین
شعر زمستان می خواند
خوب یادم نیست اما
آن روز برف مرا هم پوشاند

پ . ن۱.من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت پرم از راه از پل از رود از موج پرم از سایه ی برگی در آب
چه درونم تنهاست .
پ . ن۲.ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند و چه سخت است قصه ی عادت ...
نکات آموزنده : آرزوهات رو یه جا یادداشت کن و یکی یکی به خدا بگو خدا یادش نمی ره اما تو یادت میره
که داشته ی امروزت آرزوی دیروزت بود
یه آرزو : کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست !
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:54  توسط ღلیموراღ
|
هوا تاریک روشن است و جاده خیس
پیش پای من یک دوراهیست
آخر دوراهی یک خیال است
یک خیال باطل از بلوغ بهار است
می گویند بنویس از امید و بهار
آنها چه می دانند از بازی این روزگار
شکوه ای ندارم از این روزهای دلتنگ زرد
بیا ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

پ . ن۱. یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست و نمی دونی !
پ . ن۲. دلم عجیب گرفته . . .
نکات آموزنده : زندگی تاس خوب آوردن نیست بلکه زندگی تاس بد را خوب بازی کردن است .
یه آرزو : کاش میشد فهمید در دل آسمان چه میگذرد !
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 5:51  توسط ღلیموراღ
|
زمستان اینجاست
و من تنهای تنهایم
سرما بی معناست
بهار دور است
واژه ها در سکوت معلق اند
و زمان بی مفهوم تر از همیشه ایستاده به خواب رفته
ماهی دلتنگ تر از من به عقربه ی ثانیه شمار چشم دوخته
عقربه به من زل زده
و من تنهایم . . .
زمستان اینجاست
پ . ن ۱ - در عین بهار بودن میشه زمستون بود! (واسه کسب اطلاعات بیشتر به اون وبم که توی
پیوندام لینک دادم سر بزنید)
پ . ن ۲ - هنوزم حال من خوبه . . . !!!
نکات آموزنده : زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. . .
یه آرزو : کاش زمستون بارون نیاد !
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4:8  توسط ღلیموراღ
|